گاهی‌ دنیا مال ماست  ،نمیدانم یا شاید فریب میدهد ما را در این حس غرور آمیز.اما گاهی‌  حتی ما را  در خود جا هم نمیدهد .چه حس بیگانگی عجیبی‌ دارد این بازی بی‌ وقفه.  اصرار نمیکنم ،تلاش هم نمیکنم ،همین جا کوله پشتیم رو از بالا رها می‌کنم و کنار جاده‌ زندگی‌ روی زمین ولو میشم ،،،آری خسته ام،خیلی‌ خسته ،اصلا حوصله بازی را ندارم ،خیلی‌ وقت است که میدانم آخرش هم چیزی منتظر ما نیست ،

لذتش به همین راه و جاده‌ است ،این نیست که سریع بری تا به مقصد برسی‌ ،آری با تو هستم، توئی که اینجور دو دستی‌ قطار را چسبیده‌ای و ثانیه‌ها را برای رسیدن میشماری ،کجا خواهی‌ رفت؟ چرا چنین شتابان ثانیه‌ها را میکشی؟

روی همین زمین ،روی تلی از خاک‌ها همین جا ،تنها دراز میکشم ،دستانم رو زیر سرم می‌گذارم و ستاره‌ها رو به نظاره خواهم نشست .این سکوت و این تنهایی رو ترجیح می‌دهم به زندگی‌ . من خسته ام،خسته تر از همیشه،می‌خواهم اینجا باشم ،می‌خواهم از دور ببینم عجله و حرص آدم‌ها رو برای سوار شدن به قطار زندگی‌ ،،

میبینی‌؟ میبینی‌ چه طور همدیگر رو هل میدهند؟میبینی‌  چطور برای زودتر رسیدن از روی دیگران رد میشوند؟ میبینی‌ اگر لازم باشد که عجله کنند چگونه دست هم رو رها میکنند؟میبینی‌ چه  هنرمندانه و بیشرمانه برای هم دست تکان میدهند به نشان دوستی‌ در ثانیه ها؟ میبینی‌ ؟ ببین،،،ببین ،،،ببین آدم‌های رو برای همیشه پیاده کردند ،پس چرا بلیطشان را ،نامشان را از سنگ ساخته اند؟ شاید چون میدانند که فراموش کار هستند و نام‌ها و تاریخ‌ها رو باید روی سنگ حک‌‌ کنند تا در این همه  هراس ،فراموش‌شان نکند ،آری میترسند،،،

اصلا به من چه ،،،سیگارم رو روشن می‌کنم ، من حتی حوصله دیدن این‌ها ،شنیدن‌شان را هم ندارم،اینجا خواهم ماند تا دوباره خود زندگی‌ دنبالم بیایید،شاید تصمیمم عوض شد و من هم سوار شدم ،اما فعلا ،،،

ک ص

Advertisements