Category: از جنس حرفهایم


شب‌پره‌های این شهر هم به اندازه من خسته نیستند

که تمام شب را با من بیدار بمانند .

ساعتی است که آنها هم خفته اند

و من از ترس خفاش‌ها ،هر دقیقه آنها را دوباره میشمارم.

ک ص

Advertisements
انیشتن سال‌ها پیش فهمید که هر جسمی‌ به زمان و مکان اطراف خود انحنأ می‌‌بخشد .هر چقدر که جرمش بیشتر باشد تأثیرش بیشتر است . اجرامی چون ستارگان حتی میتوانند مسیر نور را منحنی کنند . اگر جرمت از این هم بیشتر باشد میتوانی‌ نور را در خودت جذب کنی‌ ،میتوانی‌ زمان را به نزدیک صفر برسانی و دائمی باشی‌ !

اگر مسیر اورانوس به دور خورشید کج است ،باور کنیم که ایراد از خودش نیست ،اورانوس جرمی چون نپتون در پشت سر دارد که جاذبه‌ای دارد به بزرگی‌ جرمش

تمام زندگی‌ ما در این منحنی‌های روزانه تحت تاثیر جاذبه‌ها هست ،پس بی‌خود با آن نجنگیم که از نور قوی تر نیستیم

میگویند روز به روز از خورشید کم میشود

حجمش در حال زوال است و روزی تمام خواهد شد

لکه‌های خورشیدی بیشتر شده اند ،

گاهی هم عصبانی‌ میشود و طوفان خورشیدی داریم

چه ساده اند این دانشمندان که با ضرب و تقسیم دنبال دلیل هستند

من قوانین فیزیک تو را خوب می‌دانم،نکند خورشید را هم عاشق کرده ای

می‌دانم ،دیگر امیدی به خورشید نیست،کارش تمام است

ک ص

این چه همهمه‌ای است ؟

صبر کنید ،من هم حق دارم سخنی بگویم

می‌خواهم دردی را بگویم ،گوش کن ،آرام باش

اه، باز بوی شراب و سیگار به من تجاوز کرد

دوباره دچار فراموشی شدم

حرفی‌ برای گفتن ندارم ،برو

راستی‌ اسمت یادم رفته است

ک_ ص

میترسم صبح که بیاید یادم رود سلامم

بگذار هم اکنون به رفتن سیاهی سلام کنم

از آن ثانیه که خورشید غروب کرد لحظه به لحظه از عمر شب دارد کم میشود

من همه‌ای این ثانیه‌ها را شمرده ام

ک ص

نقطه به نقطه , حرف به حرف نشانی‌هایت را حفظ کرده ام ماه که خوابش برد ,من راه مییفتم.در قاموس باد

فاصله معنی ندارد …

راستی‌ ،

کلید کلبه چوبی را هم بیاور

ممکن است دیر برگردیم

ک ص

گاهی‌ دنیا مال ماست  ،نمیدانم یا شاید فریب میدهد ما را در این حس غرور آمیز.اما گاهی‌  حتی ما را  در خود جا هم نمیدهد .چه حس بیگانگی عجیبی‌ دارد این بازی بی‌ وقفه.  اصرار نمیکنم ،تلاش هم نمیکنم ،همین جا کوله پشتیم رو از بالا رها می‌کنم و کنار جاده‌ زندگی‌ روی زمین ولو میشم ،،،آری خسته ام،خیلی‌ خسته ،اصلا حوصله بازی را ندارم ،خیلی‌ وقت است که میدانم آخرش هم چیزی منتظر ما نیست ،

لذتش به همین راه و جاده‌ است ،این نیست که سریع بری تا به مقصد برسی‌ ،آری با تو هستم، توئی که اینجور دو دستی‌ قطار را چسبیده‌ای و ثانیه‌ها را برای رسیدن میشماری ،کجا خواهی‌ رفت؟ چرا چنین شتابان ثانیه‌ها را میکشی؟

روی همین زمین ،روی تلی از خاک‌ها همین جا ،تنها دراز میکشم ،دستانم رو زیر سرم می‌گذارم و ستاره‌ها رو به نظاره خواهم نشست .این سکوت و این تنهایی رو ترجیح می‌دهم به زندگی‌ . من خسته ام،خسته تر از همیشه،می‌خواهم اینجا باشم ،می‌خواهم از دور ببینم عجله و حرص آدم‌ها رو برای سوار شدن به قطار زندگی‌ ،،

میبینی‌؟ میبینی‌ چه طور همدیگر رو هل میدهند؟میبینی‌  چطور برای زودتر رسیدن از روی دیگران رد میشوند؟ میبینی‌ اگر لازم باشد که عجله کنند چگونه دست هم رو رها میکنند؟میبینی‌ چه  هنرمندانه و بیشرمانه برای هم دست تکان میدهند به نشان دوستی‌ در ثانیه ها؟ میبینی‌ ؟ ببین،،،ببین ،،،ببین آدم‌های رو برای همیشه پیاده کردند ،پس چرا بلیطشان را ،نامشان را از سنگ ساخته اند؟ شاید چون میدانند که فراموش کار هستند و نام‌ها و تاریخ‌ها رو باید روی سنگ حک‌‌ کنند تا در این همه  هراس ،فراموش‌شان نکند ،آری میترسند،،،

اصلا به من چه ،،،سیگارم رو روشن می‌کنم ، من حتی حوصله دیدن این‌ها ،شنیدن‌شان را هم ندارم،اینجا خواهم ماند تا دوباره خود زندگی‌ دنبالم بیایید،شاید تصمیمم عوض شد و من هم سوار شدم ،اما فعلا ،،،

ک ص